اين روزها
اين روزها آوا خانومِ ما خيلي بداخلاقي ميكنه و دائم صداي همهرو در مياره. دوري از منو درآوردن دندون با هم قاطي شده باعث شده آوا حسابي بيقراري بكنه. ديروز براي اولين بار دستشو گرفت به مبلو روي پا ايستاد. چند قدمي هم تا به من برسه با گرفتن مبل راه رفت. باي باي هم ياد گرفته ولي فقط وقتي مطمئن باشه داره ميره بيرون انجام ميده. يه خورده هم دست دسي ميكنه. چند روز پيش با روروك خودشو به كمد رسوند و الاغ بيچاره كه مامان جون براش خريده بودو برداشت حسابي به درو ديوار كوبيد. الاغ بيچاره هم گردنش شكست. خلاصه اين روزها با اينكه خيلي شيرينِ خيلي روزهاي سختيه. دلم ميخواست خيلي بيشتر از اينها انرژي داشتمو وقت ميذاشتم براش.
فرشته كوچولو مامانو ببخش. ولي همه اين كارها براي خودته. خدا كنه بتوني اينو درك كني و بعد كه بزرگ شدي منو براي اينكه مجبورم تنهات بذارم سرزنشم نكني. دوستت دارم.


اين روزها
